پرنيانپرنيان، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

پرنيان و پويان فرشته هاي ما

دختركم در بيست و هفت ماهگي

نمي دونم چه جوريه كه وقتي همه چيز مرتبه و طبق برنامه ست و زندگي روال خودشو طي ميكنه يه دفعه همه چيز به هم ميريزه، بچه اي كه تا ديروز خودش سر ساعت مشخص ميرفت تو تختش و ميخوابيد حالا با صد تا دوز و كلك و قربون صدقه و بازي رضايت به خواب نميده و از اون بدتر شروع ميكنه به لجبازي و نق زدن .   تو يه كتابي خونده بودم بچه ها گاهي براي رسيدن به خواسته شون از اون لجاجتا و به قول معروف كولي بازيا در ميارن كه ادم تو خوابم نميبينه كه تو اون شرايط قرار بگيره، ولي من چند وقت پيش تو يه همچين شرايطي قرار گرفتم ، طوري كه از فرط استيصال نميدونستم بايد چه كار كنم , يعني ميدونستم ولي به انجامش اطمينان نداشتم ، خلاصه كه لجاجت كار دستمون داد و دست پر...
12 آذر 1391

دختركم در بيست و شش ماهگيش

چقدر زود داره روزا ميگذره و دختركم بزرگ و بزرگتر ميشه و هر روز يه چيز تازه و جديد در موردش كشف ميكنم , گاهي از بازيگوشياش و خرابكارياش خيلي عصباني ميشم و ناخواسته دعواش ميكنم ولي لحظه ي بعدش پشيمون ميشم و يادم مياد كه بايد اين كارارو بكنه, بايد دنياشو كشف كنه, بايد هررر چيزي رو امتحان كنه.وقتي ميخوابه و بهش نگاه ميكنم ميبينم كه يه فرشته دارم و قدرشو نميدونم. اتفاقي نمي افته اگه همه ي قاشق چشنگال ها و وسايل كشو رو بفرسته زير يخچال, يا همه ي دستگيره هاي كابينت رو باز كنه و شل كنه, يا همهي دستمالاي اشپزخونه رو پخش زمين كنه, يا اينكه من سطل اشغال رو هر دفعه از يه گوشه پيدا كنم(اخه از سطل اشغال به عنوان چهارپايه استفاده ميكنه, اينجوريه ك...
21 آبان 1391

يك اخر تابستان پر ماجرا

چند وقتي نشد بيام و پست جديد بزارم، يه كم از نظر روحي خسته بودم و گذشته از اون يه مشكلي براي چشم نازنينم پيش اومد كه بيشتر سعي ميكردم استراحت كنم و تازه فهميدم كه ديدن چه نعمت بزرگيه . البته مشكل چشمم خيلي حاد نبود ولي با خودم فكر كردم اگه قرار باشه ادم ديگه نبينه زندگي چقدر سخت ميشه . واقعاً نمي تونم روزي رو تصور كنم كه دختر مثل ماهم رو نتونم بينم چون با ارزشترين چيز زندگي من پرنيانه . شايد اين پست يه كم طولاني بشه ولي خوب از اينجا شروع ميكنم كه... حدود يك هفته بعد از تولد پرنيان خانم يك دفعه با خودم فكر كردم كه ديگه كافيه، ديگه وقتشه كه پرنيان رو كاملاً از شير بگيرم و خدا رو شكر خدا رو شكر خيلي راحت تونستم انجامش بدم و چون تد...
24 مهر 1391

حسي به نام عذاب وجدان

گاهي خيلي بي اعصاب ميشم ، تا جايي كه اصلاً حوصله ي خودم رو هم ندارم ولي تمام سعيم رو ميكنم تا با دخترك مدارا كنم، ولي نمي دونم گاهي از دستم در ميره و اون وقت صداي منه كه بالاست و گريه ي پرنيانه كه همچنان ادامه داره. و بعدش يه حس بدي به نام عذاب وجدان همه ي وجودمو پر ميكنه . اون وقته كه عصبانيت جاي خودشو ميده به ناراحتي   امروز عصر كه از خونه ي مامي و ددي اومديم خونه ، پرنيان رفت سي ديي رو كه اورده بود گذاشت تو دستگاه و از من خواست تا براش تلويزيون رو روشن كنم ، و هرچي بهش ميگفتم كه : "عزيزم گلم الان بايد بخوابي. بيدار كه شدي با هم ميبينيم. " هيچ فايده اي نداشت، از من اصرار بود و از اون هم اصرار، اخر هم من كوتاه اومدم و پيش ...
10 شهريور 1391

پرنيان دو ساله شده

بالاخره برگزار شد، تولد دختركم كه از ماه ها قبل فكرمو به خودش مشغول كرده بود، و همه چي عالي بود، البته با كمك هاي بابا جون و راهنمايي هاي ريزه كاري مامي جون. از پارسال كه به خاطر مسافرت و واكسن زدن پرنيان قشنگمون نتونستيم براش يه تولد خوب بگيريم تو دلم مونده بود كه براش يه تولد خوب بگيرم و حتماً هم تم دار باشه و با كمك بابا جون موفق شدم  يه تولد كفشدوزكي بگيرم، و اين تولد اولين تولد تم داري بود كه توي خانواده و فاميل گرفته شد، براي همه جالب بود و به همه خوش گذشت، خدا رو شكر. كاراي تزيينش و لباس پرنيان رو خودم انجام دادم ، از همه بيشتر عاشق توتويي شدم كه براي دختركم درست كردم، خيييلي قشنگ شده بود مثل فرشته ها شده بود.  يادش به خ...
8 شهريور 1391

روزهاي بدون پوشك

دو سه روزيه كه تصميم گرفتيم تا دختركمون رو از پوشك بگيريم, فرشاي خونه رو(براي اطمينان) جمع كرديم و تند و تند عزيز دل رو ميبريم سرويس بهداشتي. البته من اولش مخالف بودم و دلم ميخواست يه موقعي باشه كه وقتم ازادتر باشه تا بيشتر حواسم به پرنيان باشه,ولي بابا جون خييلي كمك كرد و يه جورايي وقتايي كه خونه بود فقط اون هواسش بود و در اين بين سمي جون هم كه خونه ي ما بود  كمك ميكرد. حالا تو اين شرايط جمعه و شنبه مهموني دعوت شديم و رفتيم, يكيش خونه بابايي و اون يكي مهموني افطاري عموي من(محمد عمو) و من همش تو راه رفت و امد سرويس بودم , نه كه اعتراض كنم اتفاقا" حالا كه به قول معروف پروژه رو شروع كرديم دلم نميخواد با تنبلي و كوتاهي هم خودم و هم دخترك...
9 مرداد 1391

پرنيان در بيست و دو ماهگيش

دو روز پيش يعني يك شنبه,بابايي و ماماني با دايي اومدن خونمون و شما كلي با بابايي بازي كردي و كلي كيف كردي و اخر , شب بعد از يه حموم خوب تقريبا" بيهوش شدي. اخه بابايي هر وقت مياد كلي باهات بازي ميكنه. اون شب چندتا كار بامزه هم كردي كه هممون غش كرده بوديم از خنده. مثلا"يه قيف برداشته بودي و توش اب مي ريختي و سعي ميكردي از زيرش اب بخوري, ولي وقتي خم ميشدي قيف كج ميشد و ابي ازش بيرون نميومد. منم سريع دوربين و برداشتم و ازت فيلم گرفتم. ولي اخرش ديگه ياد گرفتي چطوري اب بخوري. دختركم چند شبه خوب نمي خوابي, اخه يه دندون اسياي ديگه داري درمياري. ديروز كه ديدم ياندازه ي يه سر سوزن دندونت از لثه بيرون زده بود. واسه همينم بود يه مدت لباسا و گا...
27 تير 1391