پرنيانپرنيان، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

پرنيان و پويان فرشته هاي ما

حسي به نام عذاب وجدان

1391/6/10 20:38
نویسنده : Nasi&M
413 بازدید
اشتراک گذاری

گاهي خيلي بي اعصاب ميشم ، تا جايي كه اصلاً حوصله ي خودم رو هم ندارم ولي تمام سعيم رو ميكنم تا با دخترك مدارا كنم، ولي نمي دونم گاهي از دستم در ميره و اون وقت صداي منه كه بالاست و گريه ي پرنيانه كه همچنان ادامه داره. و بعدش يه حس بدي به نام عذاب وجدان همه ي وجودمو پر ميكنه .

اون وقته كه عصبانيت جاي خودشو ميده به ناراحتي ناراحت

 

امروز عصر كه از خونه ي مامي و ددي اومديم خونه ، پرنيان رفت سي ديي رو كه اورده بود گذاشت تو دستگاه و از من خواست تا براش تلويزيون رو روشن كنم ، و هرچي بهش ميگفتم كه : "عزيزم گلم الان بايد بخوابي. بيدار كه شدي با هم ميبينيم. " هيچ فايده اي نداشت، از من اصرار بود و از اون هم اصرار، اخر هم من كوتاه اومدم و پيش خودم گفتم زود خسته ميشه و مياد سراغم و با اين خيال دخترك رو به حال خودش گذاشتم و اومدم به كار خودم رسيدم . بعد يك ربع ، بيست دقيقه اي ديدم صداش نمياد و رفتم ديدم كه روي مبل خوابش برده و كلاً پشتش به تلويزيونه، بغلش كردم و بوسيدمش، احساس كردم دلم براش خيلي تنگ شده.ماچقلب وقتايي كه تو بغل من نميخوابه باز هم اون حس بد عذاب وجدان مياد سراغم، شايد هم بي مورد باشه ولي تو اين دو سال بيشتر وقتا توي بغل من و چسبيده به من خوابش برده و از ارامشش من اروم شدم و وقتايي مثل امروز پيش خودم فكر ميكنم كه بعد ها حسرت اين روزهايي رو كه توي اغوش من ميخوابيد و رو خواهم خورد. ميخوام تا قبل اينكه كامل از شير بگيرمش خوب از اين روزا استفاده كنم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مریم مامان رادین
2 مهر 91 19:07
چقدر معصومن به خدا، می فهمم چی می گی، شیطونی هاشون و آرامششون. آدم خودش هم تکلیفش رو با خودش نمی فهمه. انگار فقط کافیه یه کوچولو به آدم فضا داده بشه تا فقط به این موجودات کوچولو عشق بورزی. برای من همیشه تکرار و اجبار بوده که همه چی رو خراب کرده.