پرنيانپرنيان، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

پرنيان و پويان فرشته هاي ما

يك اخر تابستان پر ماجرا

1391/7/24 0:20
نویسنده : Nasi&M
582 بازدید
اشتراک گذاری

چند وقتي نشد بيام و پست جديد بزارم، يه كم از نظر روحي خسته بودم و گذشته از اون يه مشكلي براي چشم نازنينم پيش اومدهیپنوتیزم كه بيشتر سعي ميكردم استراحت كنم و تازه فهميدم كه ديدن چه نعمت بزرگيه .

البته مشكل چشمم خيلي حاد نبود ولي با خودم فكر كردم اگه قرار باشه ادم ديگه نبينه زندگي چقدر سخت ميشه . واقعاً نمي تونم روزي رو تصور كنم كه دختر مثل ماهم رو نتونم بينم چون با ارزشترين چيز زندگي من پرنيانه .

شايد اين پست يه كم طولاني بشه ولي خوب از اينجا شروع ميكنم كه...

حدود يك هفته بعد از تولد پرنيان خانم يك دفعه با خودم فكر كردم كه ديگه كافيه، ديگه وقتشه كه پرنيان رو كاملاً از شير بگيرم و خدا رو شكر خدا رو شكر خيلي راحت تونستم انجامش بدم و چون تدريجي اين كار رو كردم نه خودم و نه پرنيان اصلاً اذيت نشديم . با اينكه فكر ميكردم بيش از اندازه وابسته ست و سخت باهاش كنار مياد ولي اينطور نشد. با اينكه گاهي دلم براي دوران شير خوارگي دختر كوچولوم تنگ ميشه ولي از طرفي هم ميدونم كه اين هم جزئي از مراحل رشد پرنيان هست و طولاني شدنش نه كه هيچ سودي نداره كه تو رشد شخصيت بچه هم ممكنه اختلال ايجاد كنه.

از خوابش بگم كه به جز هفته ي اول ديگه شبها بيدار نميشه و تا صبح ميخوابه و ديگه خواب يكسره تا صبح يه حسرت نيست.

بعد تولد دلم ميخواست يه كم استراحت كنم . نه كه كار زياد كرده باشم به خاطر اينكه يه مدت فكرم حسابي مشغول خوب برگزار شدن و كلاً برگزاري تولد بود ، با اينكه خيلي چيزا اونجوري كه دلم ميخواست نشد ولي روي هم رفته عالي بود.

راستي به مراسم خاستگاري هم قبل تولد داشتيم اونم خاستگاري تنها برادرم , بعد تولد هم مراسم بله برون بود.

كمتر از يك ماه بعدش هم (اوايل مهر) تولد تبسم بود كه با تم باب اسفنجي بود و پرنيان كلي با تبسم و دختر كوچولوي همسايه  بازي كرد و خوش گذروند. البته به ما هم خوش گذشت.

دو تا تولد ديگه هم داشتيم كه يكيش تولد سمي جون عزيزمون بود كه حق خواهري گردن من داره و عااااشقشم. واسه تولدش هيچ كاري نتونستم بكنم جز اينكه ژله ي ميز شام رو من درست كنم.

 * سمي جوني عاشقتييم*

 

واي چقدر تولد داشتيم تو اين چند ماهه .كلاً تابستون پر ماجرايي داشتيم به جز يك اتفاق ناگوار ( فوت عمه ي بابا جون كه خيلي مهربون و دوست داشتني بود)  چند تا تولد و مراسم شادي داشتيم. خدا رو شكر از خدا ميخوام كه هميشه تو زندگيمون شادي داشته باشيم.

 

حالا يه كم از كاراي دردونه مون بگم....

تو حرف زدن كه خيلي پيشرفت داشته و ديگه جمله هاي كوتاه رو به راحتي ميگه مثل:

 اوله  من  اووو ( يعني: حوله ي من كو)

اب اردم ، نون اردم ( يعني :اب خوردم، نون خوردم)

يا وقتي ميره جايي ميگه كيا بودن :

ددي بود ، مامي بود، عمو ابود( يعني نبود)

وقتي حرف ميزنه ميخوام بچلونمش  ميدونم نسبت به بچه ها ديگه ديرتر شروع كرده به حرف زدن ولي من اصلاً نگران نيستم و هيچ وقت هيچ وقت بهش نگفتم كه چرا حرف نميزنه، چون ميدونم كه هر بچه اي خصوصيات خودش رو داره و به هيچ عنوان و اصلاً نبايد بچه ها رو مقايسه كرد. براي همين من كوچكترين حساسيتي رو دير حرف زدنش ندارم ولي تا جايي كه بتونم سعي ميكنم كه باهاش بيشتر حرف بزنم . براش شعر ميخونم و ازش ميخوام همراهيم كنه . 

تازگيها چيزهايي رو ميگه كه مربوط به خيلي قبل هاست و من به حدي تعجب ميكنم كه چطور يادشه كه عكس العملي جز بغل كردن و به قولي چلوندنش نميتونم انجام بدم، مثلاً حدود ٦ - ٧ ماه پيش يك بار كه يه كار خوبي رو كرده بود و من به عنوان جايزه عروسك كوچيكي بهش داده بودم كاملاً يادشه و ديروز تا اون عروسك رو ديد با اون زبون شيرينش به من ياداوري كرد كه چرا من اون عروسك رو بهش دادم، من متعجب شدم اساسي كه با وجود اينكه حرف نميزد كاملاً همه چيز رو توي ذهنش ثبت و ظبط كرده. تعجب

ديگه اينكه به معناي واقعي از در و ديوار بالا ميره و تو يك چَشم بهم زدن ميبينم رفته روي اپن اشپزخونه ويا رفته روي كابينتاي اشپزخونه و چيزايي رو كه از دستش قايم كرديم رو به راحتي برداشته. يه جورايي ميترسم كه تنهاش بزارم و خدايي نكرده كار دست خودش بده براي همين سعي ميكنم دائم جلوي چشمم باشه و مراقبش باشم.

اين هم از وصف حال ما تو اين دو ماه غيبت ، اين پست خيلي طولاني شد ولي چاره اي نبود.

پرنيانم اندازه ي تمام ستاره هاي اسمون دوستت دارم*

 

اين هم پرنيان در جشن تولد تبسم جون, چون سخت مشغول بازي كردن بود اصلا" نميشد كه يه عكس تكي خوب بندازم اين عكس رو از لابلاي عكسها پيدا كردم كه بغل ددي جون بود.

 

چند شب پيش كه رفتيم خونه ي بابايي از اونجايي كه پرنيان عاشق هندونه ست موقع بريدن هندونه طاقت نياورد و رفت سمت نصفه هندونه....

 

 

و اين هم يك عكس از پرنيان و پوني خوشگلش...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

بابای ملیسا
24 مهر 91 22:06
با سلام . ملیسای من سرما خورده و بیماره . از طرفی عیادت بیمار از سنتهای پسندیده و انسانی هستش . خیلی خوشحال میشیم اگر به عیادت بیمار ما بیایید و با گذاشتن یک نظر کمپوت محبت ملیسا رو تامین کنید تا بدین وسیله با دعای خیر شما هر چه زودتر بهبودی پیدا کنه . منتظر شما هستیم.