من ، بابا و دختر مثل ماهمون پرنيان(دلنوشته)
دختركم زنده ام به عشق تو
نفس ميكشم به هواي تو
ميخندم به خنده ي تو
ميگريم به گريه ي تو
و هستم به وجود تو
ميدونم كه يه وقتايي كم حوصله و اخمو ميشم، ولي عشق مامان بدون كه توي دنياي من و بابا هيچ چيز به زيبايي و دوست داشتني تر از تو نيست.
گاهي روزمرگى و سختي هاي زندگي خلقمو تنگ ميكنه و باعث ميشه واسه لحظه اي نبينم كه چه گوهري جلوي چشمامه و از دنيا شكايت ميكنم ،اما بعد يك دفعه به خودم ميام و ميبينم كه يه دختر ناز با چشماي معصومش و دستاي كوچولوش جلوم وايساده و همه ي دنياشو تو وجود من خلاصه كرده و اغوشم امنترين جاي دنياس براش
(مثل شبايي كه انگار خواب بد ميبيني و وقتي تو بغلم ميگيرمت و به سينم ميچسبونمت دوباره اروم ميشي و ميخوابي.)
يه وقتهايي با خودم فكر ميكنم: خدايا يعني من واقعاً مادر شدم يعني يه موجود كوچولويي به دنيا اوردم كه شبيه به منه و بعضي خصوصياتش مثل منه، يعني من الان يه مادرم؟؟؟!!!
يه جورايي مثل يه روياي شيرينيه ، گاهي به خودت تكنگر ميزني كه مبادا خواب باشه .
" مادر" چه مقدس و چه پر مسؤليت . درسته كه با به دنبا اومدنت مسئوليت زيادي دارم و البته تا حالا بابا هم كنارم بوده و تنهام نذاشته و خيلي وقتا بار مسؤليت هاي من رو هم به دوش ميكشه.ولي خوب همه ي سعي خودم رو ميكنم.
نميدونم همه اونايي كه اولين تجربه ي مادر بودنشونه مثل من هستن يا نه ، ولي گاهي خيلي با اعتماد به نفس و مطمئن، گاهي هم دچار ترديد ميشم كه يعني من واسه پرنيان مادر خوبي هستم؟؟؟!!! ، نكنه كوتاهي كرده باشم. ولي خوب كه فكر ميكنم ميبينم خوب اين راهيه كه براي اولين بار دارم ميرم و بايد تلاش خودمو بكنم و قطعاً هيچكس كامل نيست.
خدا رو شكر ميكنم سالمي، خدا رو شكر ميكنم هستي كه وقتايي كه از زندگي خسته و دلسرد ميشم با ديدنت و با بودنت دوباره دلگرم ميشم. خدا رو شكر ميكنم كه همديگرو داريم. من ، بابا و دختر مثل ماهمون پرنيان
.gif)
دختركم الان حدود دو هفته هست كه فقط براي خوابيدن مي مي ميخوري. وقتي ازت ميپرسم : "مي مي كي؟" با اون زبون شيرينت ميگي:"لالايي"
دايره واژگانت بيشتر شده و خيلي چيزارو ميگي.وقتي مي خواي يه كاري كني كه من دوست ندارم انجام بدي به من ميگي: " بولو" به مامي ميگي : "امي" به ددي ميگي:"ادي" و خيلي چيزاي ديگه.
قربونت برم كه رفتار مامان رو تقليد ميكني . امروز رفته بوديم هايپراستار جلوي ذرت فروشي نشسته بوديم و ذرت ميخورديم و شما همش سعي ميكردي مثل مامان يه پات رو بندازي روي اون يكي پات.
امروز فرستادمت خونه ي مامي و از فرصت استفاده كردم و دكراسيون اطاقتو تغيير دادم, اميدوارم كه خوشت بياد دختركم. ولي اگه بدوني چقدر سخت بود اخراش ديگه واقعا" كم اورده بودم
*عاشقتم دختركم*



من ، بابا و دختر مثل ماهمون پرنيان(دلنوشته)
