پرنيانپرنيان، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

پرنيان و پويان فرشته هاي ما

من ، بابا و دختر مثل ماهمون پرنيان(دلنوشته)

1391/4/22 0:51
نویسنده : Nasi&M
345 بازدید
اشتراک گذاری

دختركم زنده ام به عشق تو  

                       نفس ميكشم به هواي تو

 ميخندم به خنده ي تو  

 ميگريم به گريه ي تو                             

 و هستم به وجود تو

ميدونم كه يه وقتايي كم حوصله و اخمو ميشم، ولي عشق مامان بدون كه توي دنياي من و بابا هيچ چيز به زيبايي و دوست داشتني تر از تو نيست.

گاهي روزمرگى و سختي هاي زندگي خلقمو تنگ ميكنه و باعث ميشه واسه لحظه اي نبينم كه چه گوهري جلوي چشمامه و از دنيا شكايت ميكنم ،اما بعد يك دفعه به خودم ميام و ميبينم كه يه دختر ناز با چشماي معصومش و دستاي كوچولوش جلوم وايساده و همه ي دنياشو تو وجود من خلاصه كرده و اغوشم امنترين جاي دنياس براش

(مثل شبايي كه انگار خواب بد ميبيني و وقتي تو بغلم ميگيرمت و به سينم ميچسبونمت دوباره اروم ميشي و ميخوابي.)

يه وقتهايي با خودم فكر ميكنم: خدايا يعني من واقعاً مادر شدم يعني يه موجود كوچولويي به دنيا اوردم كه شبيه به منه و بعضي خصوصياتش مثل منه، يعني من الان يه مادرم؟؟؟!!!

يه جورايي مثل يه روياي شيرينيه ، گاهي به خودت تكنگر ميزني كه مبادا خواب باشه .

" مادر" چه مقدس و چه پر مسؤليت . درسته كه با به دنبا اومدنت مسئوليت زيادي دارم و البته تا حالا بابا هم كنارم بوده و تنهام نذاشته و خيلي وقتا بار مسؤليت هاي من رو هم به دوش ميكشه.ولي خوب همه ي سعي خودم رو ميكنم.

 نميدونم همه اونايي كه اولين تجربه ي مادر بودنشونه مثل من هستن يا نه ، ولي گاهي خيلي با اعتماد به نفس و مطمئن، گاهي هم دچار ترديد ميشم كه يعني من واسه پرنيان مادر خوبي هستم؟؟؟!!! ، نكنه كوتاهي كرده باشم. ولي خوب كه فكر ميكنم ميبينم خوب اين راهيه كه براي اولين بار دارم ميرم و بايد تلاش خودمو بكنم و قطعاً هيچكس كامل نيست. 

  خدا رو شكر ميكنم سالمي، خدا رو شكر ميكنم هستي كه وقتايي كه از زندگي خسته و دلسرد ميشم با ديدنت و با بودنت دوباره دلگرم ميشم. خدا رو شكر ميكنم كه همديگرو داريم.  من ، بابا و دختر مثل ماهمون پرنيان

دختركم الان حدود دو هفته هست كه فقط براي خوابيدن  مي مي  ميخوري. وقتي ازت ميپرسم : "مي مي كي؟" با اون زبون شيرينت ميگي:"لالايي"

دايره واژگانت بيشتر شده و خيلي چيزارو ميگي.وقتي مي خواي يه كاري كني كه من دوست ندارم انجام بدي به من ميگي: " بولو"       به مامي ميگي : "امي"      به ددي ميگي:"ادي"    و خيلي چيزاي ديگه.

قربونت برم كه رفتار مامان رو تقليد ميكني . امروز رفته بوديم هايپراستار جلوي ذرت فروشي نشسته بوديم و ذرت ميخورديم و شما همش سعي ميكردي مثل مامان يه پات رو بندازي روي اون يكي پات.

امروز فرستادمت خونه ي مامي و از فرصت استفاده كردم و دكراسيون اطاقتو تغيير دادم, اميدوارم كه خوشت بياد دختركم. ولي اگه بدوني چقدر سخت بود اخراش ديگه واقعا" كم اورده بودم

*عاشقتم دختركم*



پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)